تبليغاتX
غروب دريا
غروب دريا

وبلاگ شخصي الف . دريادوست

 شايد آرزوي خيلي از مردم و يا يكي از آرزوهاي اوليه مردم داشتن خاطري آسوده باشد . در وهله اول اين مساله به نظر مورد ساده اي بياد ولي در عين ساده بودن ، مساله خيلي عميق و مهم مي باشد تا جائي كه اگر دنيا را داشته باشي ولي دمي خاطرت آسوده نباشه فايده اي نداره . به نظر من علت اين همه تكاپو و بي قراري خيلي از آدمها شايد علتش همين باشه كه اگر اين باشد به دست آوردنش حداقل در اين برهه از زمان خيلي سخته ، آدم مي تونه خيلي از چيزهايي كه ارزش مادي زيادي دارند به راحتي بدست بياره ولي كسب آرامش اينطور نيست چرا كه معلوم نيست انسانها با چه چيزي به آرامش مي رسند چونكه نيازهاي آدمها متفاوت هست .البته ناگفته نماند كه در آموزه هاي ديني ما از ذكر (( ياد خدا)) به عنوان آرامش دهنده قلبها ياد شده است كه در اين ارتباط جز اينكه فكر كنيم شايد كمتر ياد خدا هستيم چيز ديگري نمي توانم عنوان كنم چرا كه وعده هاي خداوند به قطع يقين محقق مي شوند لذا همين جا يك نتيجه گيري مي شود كرد كه ياد خدا بودن و از خدا طلب ياري كردن تنها نسخه واحدي مي تواند باشد كه همه دلهاي ناآرام را تسكين دهد. از خداوند متعال مي خوام همه دلهاي ناآرام را به آرامش سوق بده و همه ما را از نعمت صبر و شكيبايي برخوردار بكنه چرا كه مقدمه رسيدن به آرامش صبر و حوصله است.

خدايا گرچه ياد تو ما را آرامش مي رساند و ما غافل از آنيم ولي به حرمت جاه و جلالت ما را آنطور كه هستيم بپذير كه مي دانيم خدايي هست كه ما را دوست دارد و از ما مي گذرد.

خدايا روح عزيز از دست رفته ام (( پدر عزيزم )) را شاد بگردان.

آمين يا رب العالمين

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

ديروز واحدهاي مختلف خبري صدا و سيما حال و هواي ديگري داشت ، خبر اهانت به بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران حضرت امام راحل به طرق مختلف پخش مي شد و عده اي هم در تقبيح اين حركت راه پيمايي راه انداخته بودند.  پخش آن تصاویر از صدا و سیما به زعم برخي نادرست و به زعم برخي ديگر اين كار درست جلوه مي كرد.

اما آنچه كه باعث شد دل بنده به درد بياد جداي از درستي يا نادرستي كار صدا و سيما ، كاري است كه برخي گروه ها براي رسيدن به اهدافشون انجام مي دهند و اين وسط همه از امام مايه مي گذارند و آنچه كه مشخص است مظلوم واقع شدن امام است . انجام آن كار زشت از طرف هر كسي باشد به هر نيتي محكوم و مذموم است و بدانند كه با اين كار به هيچ جايي نخواهند رسيد امام شخصيتي نيست كه با كاري يا طرحي بتوان آن را در نزد مردم بي ارزش كرد امام بخشي از دل ما و وجود ماست كه تنها با مرگمان با ما خواهد رفت وگرنه امام هميشه با ماست. نكته اي ديگري كه به ذهنم رسيد و آن هم آزار دهنده است اين بود كه حزب هاي مختلف سعي داشتند اين كار را به گردن همديگر بندازند به نظرم زشتي اين كار از همه بدتر و چقدر بد كه ما به همديگر تهمت بزنيم اين كار مشخصه كه از طرف منافقين و ضد انقلاب كه هدفشون نابود كردن كل نظام و انقلاب و از اينكه مي بينند ما باهم ديگر درافتاديم بيشترين استفاده را مي برند لذا هوشياري در اين وهله شرط اوله و تا دير نشده همه بايد به خودشون بيايند و خودي را از خودي تشخيص بدهند و بدانند كه براي رسيدن به اهدافشون روي چه چيزهاي ارزشمندي مانور مي دهند.

وقتي ياد شهدا می افتم وقتي ياد خانواده شهدا می افتم اين قضيه برايم سنگين تر و پيچيده تر مي شه. اميدوارم خداوند به همه ما صبر عنايت كنه .

ولي چقدر جاي امام خالي است ...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

گاهي وقتها در خلوت خودم در مورد بعضي از واژه ها فكر مي كنم به اينكه ما واژه ها را ساختيم يا اينكه واژه ها ما را مي سازند ؟حالا دو مثال عيني در مورد اين قضيه مي خوام عنوان كنم : گاهي عده اي پيدا مي شوند كه براي برآورده شدن خواست خود شروع به ساختن واژه مي كنند و در اين بخش هيچ مقصودي جز برآورده شدن هدف مد نظر نيست مثلا واژه (( عشق )) ساخته شده براي اينكه بشه به هدفي رسيد ولي در مقابل اين ، ‌بعضي وقتها هست كه واژه ها انسان را مي سازند مثل (( شهادت )) كه در اين قسمت اين انسان نيست كه واژه مي سازد بلكه اين واژه است كه انسان ساز است.

ذكر يك نكته را لازم مي دونم كه مشخصا هر واژه اي به خودي خود همان واژه است كه هم مي تواند انسان ساز باشد و هم مي تواند وسيله اي براي رسيدن به هدف باشد و اين ما هستيم كه در بعضي مواقع به خواست خود اصل را تغيير مي دهيم البته تغيير ظاهري چون باطن همان هست كه بايد باشد. كما اينكه در بعضي جاها (( عشق )) نيز انسان ساز بوده و در مقابل (( شهادت)) براي بعضي ها واژه اي است براي رسيدن به هدف خاص.

همه اينها مقدمه اي بود بسيار آشفته و نامنظم اما از روي عمد براي روشن شدن يك جمله كه هدف نهايي من براي بيان كردن آن بود.

و آن اينكه : (( اي انسان هماني باش كه هستي ، هماني نباش كه آن نيستي ))

 

هركسي كو دور گشت از اصل خويش

باز جويد روزگار وصل خويش

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزي چند

پي نيكان گشت و آدم شد

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

انتظار

 

من که پروانه بودم و بال و پرم سوخت

او پرنده بود و در آسمان پرواز می کرد

 حالا که انتظار می کشی انتظار بی فایده است

آن دم رسد پروانه که دیگر گل پژمرده است

پروانه بی گل افتاده است

آب هم دیگر دوای درد گل نیست

پر پروانه بر گرد شمع سوخت

بی بال پر چه کند پروانه ؟ که دیگر زمین گیر است

دل اگر سوخت دیگر آب و آینه چه سود

عمر عزیز است که دیگر رفته چو دود

شب تیره از راه رسید و روز نمی شود

ابر سیاه آمده است و آفتاب هم نمی تابد

دل خسته و غمگین من از تب و تاب نمی افتد

وقتیکه غم از درون سینه ام نمی افتد

اندک امیدی بود برای شادی دل

که آن هم دیگر رفته است

 

توضیح : این شعر را چند روز قبل تر از فوت پدرم گفته بودم آن وقت خیلی حالیم نبود که چرا همچین حسی بهم دست داده و دارم به این صورت شعر می گم . ولی حالا فهمیدم.

پدر عزیزم این شعر را تقدیم به شما می کنم . امیدوارم بهشت برین جایت باشد.
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

(( انا لله و انا اليه راجعون ))

يك ماه از فوت پدرم گذشت

هنوز در باورم نمي گنجد كه پشتوانه اي عزيز چون پدر را از دست دادم

ولي ديگر حقيقتي است كه بايد پذيرفت

از خدا مي خوام روح اون بزرگوار رو قرين رحمت خودش قرار بده

آمين يا رب العالمين

پی نوشت :

دیروز ۲۴/۷/۸۸ مراسم چهلم پدرم بود

به همین زودی گذشت ولی وقتی رفتم خونه بابا همه اش منتظر بودم از در بیاد داخل .حس عجیبی بود امیدوارم خداوند ایشان را قرین رحمت و مغفرت خودش قرار بدهد.

آمین یا رب العالمین

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

 

آفتاب زندگی ما هم متاسفانه غروب کرد

آفتاب پر مهر زندگیم پدر بزرگوارم بالاخره بعد از تحمل دو ماه مریضی طاقت فرسا دارفانی را وداع گفت و به دار باقی شتافت.

روحش شاد.

از همه شما بزرگواران می خوام که توی این ماه عزیز برای ایشان دعا کنید

با احترام-دریادوست

پی نوشت:۲۶/۶/۸۸

بابا دلم برات تنگ شده - خیلی دلم برات تنگ شده - مرگ حق ولی باز باورش سخته اینکه دیگه شما بین ما نیستی

پدر عزیزم براتون دعا می کنم براتون بهترین جای بهشت از خدا می خوام

ولی بابا جون ما هنوز هم به دعای خیرتون نیازمندیم پس ما را لطفا دعا کنید

سعی می کنم که دیگه براتون اشک نریزم چونکه شما دوست نداشتید بعد از مرگتون اشک بریزیم.

خداحافظ بابا خداحافظ بابا...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

بیائید در کوچه های باغ شهر احساس

شکسته لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم زخمی

برای قلب پردردش بمیریم

 

از همه عزیزان خواهش می کنم برای شفای همه مریضان دعا کنند

و اگر ...

ما را هم قابل دونستید برای مریض من هم دعا کنید

خدایا راضی هستیم به رضای تو...

 

صبرو ظفر هر دو دوستان قدیمند

بر اثر صبر نوبت ظفر آید

 

تمام لحظه هایی که خداوند بهمون داده را شکر باید کرد و قدر باید دانست...

بازآمد ماه مهر خدا...

خداوندا به حق این روزهای عزیز و مبارک ، لباس عافیت و سلامتی را بر تن پدرم کن و لباس صبر و شکیبایی را نیز بر ما...

خدایا هر آنچه که خیر و صلاح هست ما به آن راضی هستیم

خدایا همه ما را عاقبت به خیر کن

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

خدایا ...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

 

 

دلم براي دنياي كودكانه ام تنگ شده

لحظه اي از خاطرات آن روزها را دلم مي خواهد دوباره تجربه كنم

براي لحظه هاي توي صحرا و مدرسه

براي لحظه هاي دور بخاري گرم خانه

براي لحظه هاي دور سفره غذا

دلم مي خواهد براي يك بار ديگر دور هم جمع شويم

بي هيچ غريبه و ناآشنا

فقط خود خودمان

دلها را مي خواهم اينقدر نزديك كنم

كه فاصله اي نباشد ديگر بين ما

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

 

در اين دنياي وانفسا كه دلهاي ما آدمها هر كدام به سويي متمايل است و گرايش خاص خود را دارد ، هر

روز كوله باري از رفتارهاي خاص آدمها به سوي ما هجوم مي آورند با خواسته هاي متفاوت ،‌ هركدام

دنبال منافع خود هستند و با چشم پر از طمع ، آز و يا خير و نيكي بار نگاهشان را به سوي ما روانه مي

كنند . خواندن معناي نگاه آنها كار زياد سختي نيست ولي كاش دلهاي ما آدم ها جور ديگر بود جنسي

متفاوت از شيشه هاي معمولي ... كاش دلهاي ما آئينه بود تا هم خود را در آن نگاه بكنيم و هم ديگران

را . اينطوري شايد نيازي به توضيح خيلي از موارد به ديگران نبود و جواب خيلي از سوال هايمان را نيز

مي توانستيم بگيريم .

صاف ، زلال و صادق بودن ، مجموعه واژه هاي تشكيل دهنده آرزوهاي من هستند تا به آن دست يابم ،

دعا مي كنم به آن برسم...

شما چي ... تلاش مي كنيد ؟

بيائيد باهم تلاش كنيم....

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

توجه به امورات زندگي به نظرم خيلي مفيد از اين جهت كه باعث مي شود ما گاهي اوقات به پشت سرمون يا آينده بيشتر فكر كنيم يا اينكه به مسيري كه طي كرديم يا طي خواهيم كرد بازنگري يا برنامه ريزي داشته باشيم گاهي وقتها گرفتن پاك كن و پاك كردن بعضي از قسمت هاي زندگيمون كه احتياج به بازنگري داره چيز بدي نبوده و شايد نقطه قوت هم حساب بشه خلاصه اينكه اگر احساس كنيم كه هميشه كارمون درسته و هيچ كدوم از كارهامون نياز به بررسي نداره به زعم اين حقير اين مي تونه سرآغاز اشتباهات بزرگ باشه...

چرخ گردون روزگار بازيها دارد و در عين حال بازيگر خوبي هم هستش و هر دفعه كه سراغمون مياد با سيستم جديدي مياد لذا مراقب بود كه در مواجهه با اين چرخ گردون با سيستم خاص خودش و راه كار مناسب خودش روبرو شويم.

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

 سال ها ، ماه ها ، هفته ها ، روزها ، ساعت ها ، دقايق و... مي گذرند. خيلي از چيزها از بين رفته اند ، بعضي ها در حال تغيير ، خلاصه آنچه كه ابدي است و تغيير و زوال ندارد فقط خداست.زندگي جاويدان از ديرباز آرزوي انسانها بوده و هست ولي تا اين لحظه نتيجه گيريها حاكي از دست نيافتني بودن آن آرزو را دارد و انسانها تا حدودي به اين باور رسيده اند كه زندگي جاويدان محال است . آنچه كه بنده مي خواهم عنوان كنم تائيد اين قضيه نيست بلكه نگاه از زاويه ديگر به اين قضيه است اعتقاد دارم ما انسانها شايد تا حال كاري عبث  انجام مي داديم از اين جهت كه ما به نوعي زندگي جاويدان را داريم ! پس چرا دنبالش مي گرديم ؟!! خداوند متعال اين نعمت بزرگ را به نوعي به ما ارزاني كرده منتهي با اين تفاوت كه طي اين اين دوران در دو منزل است منزل دنيا و آخرت . زماني كه ما از منزل دنيا به آخرت سفر مي كنيم به عنوان مرگ و فنا ياد مي شود در حاليكه اين فنا نيست بلكه تغيير منزل است ، نوعي پوست انداختن است ، تجربه جايي بهتر است البته اگر خودمان بخواهيم چرا كه در صورت غفلت شايد منزل آخرت منزل سوزناك هم مي تواند باشد. اختيار با خودمان است.

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

با سلام و درود خدمت تمامی بزرگواران 

امیدوارم حالتون خوب باشه - برای مدتی نیستم . تغییر و تحولات فضای اداری و ... 

بنابراین ازاینجا میگم : بزودی زود برمی گردم - دلم براتون تنگ میشه و بیادتون هستم .  

التماس دعا .-

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

درسي از پروانه

 يك سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد . شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ ايجاد شده در پيله نگاه كرد.

سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد . آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد ، پروانه براحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود . آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز ، گسترده و محكم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند .

هيچ اتفاقي نيفتاد ! در واقع پروانه بقيه عمرش را به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز كند. چيزي كه آن شخص با همه مهربانيش نمي دانست اين بود كه محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن ، راهي بود كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند . گاهي اوقات تلاش تنها چيزي است كه در زندگي نياز داريم . اگر خدا اجازه مي داد كه بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم فلج مي شديم به اندازه كافي قوي نبوديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم .

من قدرت خواستم و خدا مشكلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم . من دانايي خواستم و خدا به من مسائلي داد تا حل كنم. من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفكر و قوت ماهيچه داد تا كار كنم . من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند . من محبت خواستم و خدا به من فرصت هايي براي محبت داد .

" من به هرچه كه خواستم نرسيدم ... اما به هرچه كه نياز داشتم دست يافتم "

بدون ترس زندگي كن ، با همه مشكلات مبارزه كن و بدان كه مي تواني به تمام آنها غلبه كني.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

 

شهر فرشته ها

 مي خوام از باغ بزرگ آسمون

سبدي پر از ستاره بچينم

واسه اينكه تن تو زخمي نشه

رختي از مخمل ابرها بدوزم

بيا چشم بسته به اون دنيا بريم

بيا از پله ابرها بالا بريم

يه روز از جاده شيري بي افق

بيا تا شهر فرشته ها بريم 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

   

يادمه وقتي بچه دبستوني بوديم در كتاب فارسيمون شعري بود به اسم " كتاب خوب " كتابي كه هم " يار مهربان " بود هم " دانا و خوش بيان" هم " پند دهنده " و " هنرمند" و " باسود و بي زيان" و ... كه بهمون مي گفت ازش غافل نشيم آن زمان بخاطر شور و اشتياق بچگي و علاقه به درس فكر مي كرديم كه بله به توصيه اين درس گوش مي دهيم و هيچ وقت از كتاب غافل نخواهيم شد. لذا با توجه به اين اشتياق و بعضاً هم برخي ها بخاطر شايد تنبيه معلم هيچ وقت احساس نمي كردند كه از كتاب دور شوند. لذا اون بچه ها بزرگ و بزرگ تر كه مي شدند يواش يواش از اين دوست فاصله مي گرفتند درست مثل دلهاي آدماي آن زمانها كه ايل و تبار همه باهم رفت و آمد داشتند ولي حالا چي ؟ محدود شده به چند تا فاميل خيلي نزديك كه حالا بماند اين هم قصه و ماجرايي دارد و از اصل قضيه كه كتاب هستش دور نشويم ....

چرا و به چه علت آدما از كتاب خوندن گريزانند معمايي است كه يافتن دلايل اصليش به اين سادگي ها نيست عقل ميگه هر چقدر بچه ها سنشان بالاتر بره قدر چيزهاي ارزشمند را بيشتر بايد بدونند ولي در اين زمينه برعكس شده ... چرا و چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه بگيم كتاب گرونه كه خيلي گرون نيست با اين حال كه گرون نيست ولي باز ...........................................

من به اين چراها فكر مي كنم .................................چرا كتاب بين ما مهجور افتاده و خونده نميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خواهش مي كنم شما هم فكر كنيد......اگر فكر هم مي كنيد بيشتر فكر كنيد..........................

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

با سلام و درود

خدمت تمامي بزرگواران

امروز (20/7/87) روز بزرگداشت شاعر بزرگ ، خواجه حافظ شيرازي است لذا بهتر آن ديدم به مناسبت بزرگداشت اين روز چه بهتر كه غزلي از غزلهاي پر نغز ايشان را زينت بخش وبلاگم بكنم. روحش شاد.

 

(( حرم ستر ))

 دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند

ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت

با من راه نشين باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست كشيد

قرعه كار بنام من ديوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

شكر ايزد كه ميان من او صلح افتاد

صوفيان رقص كنان ساغر شكرانه زدند

آتش آن نيست كه از شعله او خندد شمع

آتش آن است كه در خرمن پروانه زدند

كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب

تا سر زلف سخن را بقلم شانه زدند

پیروز و سربلند باشید

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

شهر رمضان ، ماه ضيافت خدا و ماه نزول قرآن :

با شميمي دل انگيز از جنس عطر مينا آمد و در حال عطر افشاني است . خوش به سعادت كساني كه از اين موسم عطرافشاني استفاده مي كنند و تن و جان خويش را به عطر مينا آغشته مي كنند.

ماه نزول قطره هاي پربركت قرآن :

 تصورش را بكنيد آدم زير اين بارون خيس بشه ، تمام وجودمون به بركت اين بارون پر از نور ميشه ،‌ آدم وقتي جنسش از نور ميشه ديگه ميشه از جنس خدا ...

شهر رمضان يعني ماه هدايت :

 هدايت به سوي نور و روشنايي ... اگر تصور كنيم دنيا يك تونل تاريك باشه كه توش قرار گرفته باشیم ماه رمضان همان چراغي است كه ما را از اين تاريكي به سوي نور و روشنايي هدايت مي كنه ... پس تا چراغ هست از قافله نبايد عقب بمانيم...

شهر رمضان ، ماه پيدا كردن و درك كردن همديگر :

به بركت اين ماه دلهاي انسانها باز ميشه طوريكه آدم ديگه ميتونه همه را تو دلش جا بده ... لذا وقتيه كه ميشه گم شده هامونو پيدا كنيم و تو گوشه دلمون جاشون بديم و ديگه از دستش نديم ... پيدا كردن گم شده و براي هميشه پيشش بودن چقدر لذت بخشه ...

 

پ.ن : عظمت و بزرگي ماه مبارك رمضان طوري هستش كه آدم كم مياره درباره اش بنويسه لذا بزرگ هميشه بزرگ گرچه ما نتونيم بزرگي اين ماه وصفش كنيم.

 

التماس دعا- دریادوست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

بر روي كدام برگ درخت

بر روي كدام گلبرگ

بر روي كدام ساحل شني

خاطري از خاطره ها را بنگارم؟

شايد هنوز وقت آن نرسيده

 شايد هنوز برگ درختي نيست

 شايد هنوز گل در بيابان نيست

 شايد هنوز آب در ساحل نيست

 شايد هنوز ...

شايد آن روز برسد

 اگر آن برسد ...

درخت آزاد است

گل در گلدان است

شن هاي ساحل نرم است

و ...

آن روز باري سبك و خاطري آسوده خواهم داشت

 دلي از جنس دريا خواهم داشت

 آن روز پرستوها ديگر سفر نخواهند كرد

 آن روز ديگر مرگ قناريها نخواهد بود

آن روز باد با من خواهد خواند

آب خواهد شست و زمين خواهد خنديد

شايد آن وقت ...

گنجشكي پر نخواهد كشيد

مرغكي بر دام نخواهد افتاد

آه انساني در نخواهد آمد

شايد آن روز ...

روز من ، شما و ما باشد

شايد...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

گاهی خنده گاهی گریه

گاهی شادمان گاهی گریان

گاهی سبز گاهی سیاه

گاهی خوب گاهی بد

همه اینها طبیعیه و توازن ایجاد می کنه

ولی گاهی

همه اش گریه

همه اش گریان

همه اش سیاه

همه اش بد

یا

همه ...................

این چه رسم است ؟!

این چه ره آوردی است؟؟

این چه بازی است؟؟؟

و

..........

 

دلم می خواد شاد باشيم

و دلم مي خواد شادي را به همه هديه كنم

سلام كنم و آرزوي سلامتي كنم

احترام بگذارم و آدما را محترم بدونم

اشك بريزم و ديگه اشك تو چشم كسي نبينم

ابر مي خواهم باشم و براي همه سايه باشم

باران مي خوام باشم و براي همه محبت ببارم

خورشيد مي خوام باشم و نور را به همه هديه كنم

شب مي خوام باشم و آرامش را به همه بدهم

باد مي خوام باشم و بوی عطر عشق به همه جا برسونم

و....................

حالا من از همه چي مي خوام ؟؟؟؟؟؟؟

-         ذره اي محبت

-         ذره اي شادي

-         ذره اي عشق

-         قدري همدردي

-         لحظه اي همراهي

-         اندكي مهرباني

نه نه نه نه .................... من هيچكدوم از اينا را نمي خوام

من مي خوام همه الان باهم لحظه اي خدا را ياد كنيم

چون خداوند همه اينها را به همه داده

شادي – سلامتي – باران – ابر – محبت و.........................هزاران نعمت ديگر.......

لذا بگذاريم توازن باشه و طبيعت به هم نزنيم بگذاريم همه چيز سر جاي خودش باشه

بگذاريم اگر لذتي هست براي همه باشه ............

خوشي را براي همه بخواهيم

و احترام براي همه داشته باشيم......... 

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

به نام خدا

 چند روز پيش براي صله رحم و ديدار با آشنايان و بزرگترها بعد از مدتها همراه خانواده يه سفر كوتاه مدتي را به زادگاهمان داشتيم نمي دونم علتش چيه ولي هر چي كه هست اين دفعه فرقهايي با دفعات قبل داشت و يه حس عجيبي بهم دست داده بود البته خيلي غير طبيعي هم نبود چونكه ديدار با اقوام و دوستان و منظره طبيعي آنجا اين حس را به آدم منتقل مي كرد ولي به نظرم فرقي كه داشت بيشتر روي اين قضيه بود كه ديدن هر چيزي و يا شنيدن هر صدايي تداعي كننده دوران كودكي و نوجواني برايم بود واين در عين حال كه برايم شيرين بود ولي از جهاتي هم حسرت دوران گذشته را برايم به همراه داشت . حس و حالهايي كه به آدم دست مي داد يه چيز عجيب و غريب بود مثل همراهي صداي سگ هاي ده و ده هاي اطراف تا پاسي از شب نويد شبي همراه با امنيت را مي داد جايي كه هميشه در مثلها معروف كه سگان پاسبانهاي فداكاري براي انسانها هستند يا بيدار شدن آدم براي اداي نماز صبح همراه با صداي خروسها كه بانگ از خواب برخيزيد را در مي آورند واقعاً حس زيبايي را به آدم منتقل مي كرد جايي كه ما ديگه توي اين شهر بزرگ و بي در و پيكر صدايي جز صداي وحشتناك موتور و ماشين كه چيزي جز خراب كردن اعصاب آدم را به همراه ندارد شبهاي اونجا برام يه لذت ديگه اي داشت شبي آرام و پر نوازشگر جايي كه هنوز طبيعت در آنجا زنده هست و زندگي جاريست موقع برگشتن خيلي دلم گرفته بود و پشيمان از برگشتن بود ولي چاره اي نبود بايد دوباره به اين شهر بزرگ و غول آسا بر مي گشتم.

اگر طبيعت دست نمي خورد و يا بهتر بگم كمتر آسيب مي ديد شايد اين حسرتي كه خدمتون عرض كردم كمتر نمايان مي شد .

طبيعت را بايد دوست داشت تا طييعت زندگي را به ما هديه كند.

كاش تبرها اينقدر تيز نبودند.........

كاش اره ها اينقدر سوهان روح نمي شدند ..............

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

گويند به حكم حاكم دست شخصي را بريدند ، آن شخص دست خود را برداشت و بدون اينكه اظهار ناراحتي كند شروع به دويدن كرد ، در بين راه ناگهان چشمش به مرد دست بريده ديگري افتاد و بناي گريه و زاري گذاشت. شخصي كه از ابتدا ناظر اين جريان بود پيش آمد و گفت :

چرا در موقع بريدن دستت هيچ ناله اي نكردي ولي اكنون گريه و زاري مي نمايي ؟

آن شخص گفت :

چون هيچكس از سوز دل من مثل اين شخص دست بريده آگاه نيست ، زيرا دست بريده مي داند كه بر دست بريده چه مصيبتي وارد آمده است .

بله …………… اينچنين است………….

درد آدما را هر كسي نمي دونه …….

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

 

گاهي اتفاق مي افته كه يك نفر از خودش يا كس ديگه راضي نيست با خودش قهر و يا حاضر نيست طرف مقابل را به عنوان انسان قبولش كنه و حتي باهاش حرف بزنه ( توضيح : منظور اين حقير در اينجا فقط از بعد روابط انساني قضيه و مراودات عمومي هست و به ديگر جنبه هاي زندگي افراد ربطي ندارد) علت را كه جويا مي شويم مي بينيم ( آقا/خانم ) به اين دليل از خودش يا يه بنده خداي ديگه خوشش نمياد چون « چشاش خوشگل نيست »، « رنگ تنش سياه » يا نمي دونم « قدش دراز » « كوتوله » است از اين حرفا ... كه به نظر مي رسه براي ارتباط انساني و در زندگي اجتماعي كه انسانها با همديگر دارند اين قضايا زياد جالب به نظر نمي رسه از آن جهت كه آفرينش انسانها توسط خداوند بر همين پايه و اساس شكل گرفته است (( ما شما را از قبايل و گروه هاي متفاوتي آفريديم ... )) تا بر اين اساس انسانها همديگر را بهتر بشناسند و اين دريچه اي بشود براي شناخت ذات اقدس الهي لذا درهمه آفريده هاي خداوند منشا خير و بركت و حكمت  وجود دارد گاهي « دماغ بزرگ » براي يك نفر مايه خوشبختي شده گاهي « قد بزرگ » از جهاتي مايه شهرت و درآمد براي خيلي از افراد شده لذا گوشه اي از زيبائيهاي خداوند بصورت پراكنده در موجوداتي كه خلق كرده وجود دارد و اين براي همه يكسان منتهي در استعدادهاي متفاوت كه بايد توسط خود ما كشف بشه و تنها چيزي كه خود خداوند هم به آن اشاره كرده و مايه مباهات و فخر انسانها بر همديگر مي تونه باشه ملاك « تقواست» و جنبه ها و خصوصيات ظاهري انسانها علت برتري و ... نسبت به همديگر نيست.

به همين منظور شعري را چند سال پيش گفته بودم كه ذيلاً خدمتتان ارائه مي كنم ( البته اگر بشه شعر حسابش كرد چونكه بنده حقير ادعاي شاعري ندارم منتهي حرفي بود كه از دلم برخاسته)

..............

 

لذا آنچه مهم است به وجود نازنين خودمون بنازيم و شكر خداوند را بجاي آوريم كه همه آفريده هاي خداوند زيباست.

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

دانه هاي گندم كاشته مي شوند ، جوانه مي زنند و بزرگ مي شوند و از خوشه هاي طلايي آن صدها گندم و جوانه ديگر به وجود مي آيند ولي گاهي اوقات گندم ها و جوانه ها فرصت دوباره دانه شدن را ندارند و اين در حاليست كه همه اختيار در دست آنها نيست و شايد ديگران هستند كه فرصت ممكن را از آنها مي گيرند ، گاهي آدما و گاهي هم آفت باعث مي شه كه اين اتفاق نيفته و اما آفت هم بعضي وقتها خود خواسته است يعني خودمان باعث مي شويم و البته اكثر مواقع هم ناخواسته ولي هر چه كه هست آمادگي در نزد جوانه بايد باشه كه با آفات و سختيها مبارزه كنه تا بهاري ديگر را تجربه كنه . بیائید عشق و زندگی رو بهم دیگه هدیه بدیم و بگذریم از زخمی کردن همدیگه ، بگذريم و باهم باشيم به امتحانش مي ارزه ، تجربه خوبي خواهيد داشت. باهم باشيم تا از هم نمانيم.

خوش به حال جوانه هايي كه بهار را بار ديگر تجربه مي كنند .

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 8:15 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

 

بر سر آنم كه گر زدست برآيد              دست به كاري زنم كه غصه سرآيد

 

گاهي به ذهنم مي رسيد كه هدف ما از انجام خيلي از كارهايي كه انجام مي دهيم چيه ؟ شايد اين سوال به ذهن شما هم رسيده باشه ،‌ بله حتي شمايي كه الان اين جمله را داري مي خوني ... واقعاً آيا ما براي هر كارمون هدف داريم ؟؟؟؟ من به خودم در اين مورد شك كردم و پيش خودم گفتم من براي چي دارم مي نويسم و براي چي اين وبلاگو راه انداختم و براش دارم زحمت مي كشم ، اين شد كه تصميم گرفتم وبلاگمو ترك كنم و بشينم و فكر كنم كه چرا من دارم وبلاگ مي نويسم و براش دارم وقت مي گذارم ... اين مدت دوهفته اي فرصت خوبي بود كه بتونم راجبه اين موضوع فكر كنم و تا حدودي تونستم خودمو قانع كنم كه بله اين هدفو (x) دنبال كنم و تصميم گرفتم برگردم و شروع تازه اي را با هدفم داشته باشم . به نظرم مي رسه آدم اگر يك كار را ولو با نيت بد انجام بده بهتر از اينه كه آدم خودش هم نفهمه كه براي چي داره اين كارو انجام مي ده ... حالا اين مي تونه فقط يه نمونه باشه و من الان از همه شما دوستان عزيزم سوال مي كنم كه آيا شما در رابطه با کارهایی که انجام می دهید فكر می کنید ؟ منظورم وبلاگ نويسي نيست و سوالم فراتر از اين موضوع هستش و تمامي كارهاي ما را شامل مي شه ... پاسخگويي به اين سوال به نوعي شايد خيلي از انسانها رو از پوچ گرايي نجات بده ... براي اينكه شما بتونيد با من همراه بشويد كافيه فقط يه بار از كسيكه داره به نظرتون كار بدي را انجام مي ده ازش سوال كنيد براي چي داره اين كارو انجام مي ده ، بهتون قول مي دهم كه جواب خاصي براي سوالتون نخواهد داشت و متوجه مي شويد كه خيلي از انسانها براي انجام كارهاي بدشون دليل خاصي ندارند و يا حتي خيلي از آدمايي كه كار خوب انجام مي دهند نيز مي بينيد كه هدف و يا دليلي براي كارشون ندارند و اين به نظرم شايسته ما انسانها نيست.

اندكي فكر كنيم ... شايد جواب خيلي از سوالاتمون را تونستيم بگيريم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

صاحبان دلهای حساس نمی میرند 

 بی هنگام ناپدید می شوند !

 

بدون هیچ مقدمه ای

 خدانگهدار ................................!

اگر با نوشته هايم يا با حرفهايم خداي نكرده دل عزيز شما را رنجانده باشم به بزرگواري خودتان حلالم كنيد.

به اميد روزهاي روشن براي شما

خدانگهدار

با احترام-دريادوست

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

بازگشت جمله مردم بر خداست            كي دمي از ياد مخلوقش جداست

خواستم باشم پس نوشتم...

روزگار قريبيست ...

زنده ايم و مثل ساير موجودات نفسي مي آيد و خوراك و خواب و... همه كم يا زياد هست ولي تفاوت امروز با قديما در اين هستش كه قبلاً به اندك ناني كه شكم را سير كند قناعت بود ولي امروز جداي از شكمهاي سيري ناپذير چشمهاي حريصي هستند كه آنها سير نمي شوند...

چشم حريص دنيا دوست را            يا قناعت پركند يا خاك گور

نوشتم كه يادم بماند روزي خواهم رفت و در مشتي خاك فرو خواهم نشست.

پس چه كنم ؟ كه دنيا به ناگاه برايم زود دير نشود (ياد قيصر عزيز گرامي)

نوشتم تا بدانم خدايم بر من ناظر است و اعمالم را مي بيند ... خدايا تو همه اعمال خوب و بد منو مي بيني خدايا چقدر شرمنده درگاهت هستم ولي چقدر بزرگواري خداي خوب من كه همه چيزم پيش تو محفوظ است.

نوشتم تا در يادمان بماند:

بني آدم اعضاي يك پيكرند                    كه در آفرينش زيك گوهرند

ولي چرا اينقدر تفاوت ... ؟ حتي لبخندها و گريه هايمان هم باهم فرق دارد چه رسد به چيزهاي ديگر....

نوشتم تا گلايه كنم از دنيا...

نوشتم تا گلايه كنم از اين همه بلايا

نوشتم و گلايه كنم و بگم خدايا

چرا اين همه ........

خداي خوب من از گلايه هاي من دلگير مشو چرا كه هنوز صبر و اميد هست....

" يا ايها الذين امنوا استعينوا بالصبر و الصلوه ان الله مع الصابرين "

و مي دانم با ما هستي ....

ولي چقدر دلتنگم خدايا از اين همه نامردميها و از اين همه ...........

خدايا شاهدي كه به عمد بر كسي بدي نكردم ، مال كسي را نخوردم ، آزارم را نرساندم ولي جاي همه اينها ... بدي از مردم ديدم ... مالم را خوردند و دزديدند و آزارم رساندند ...

خدايا همه اينها را با درصدي از نگاهت عوض نمي كنم خدايا فقط ازتو مي خوام منو ببخش ... هدايتم كن و جلوه راستين انسانيت را در وجودم قرار بده ... خدايا صبري عطا كن كه مشكلات و ناملايمتها تو را از يادم نبره ... خدايا بين اين همه امور زشت دنيا خيلي تنهام ... خيلي ... آدم دور و برم زيادند ولي باز .... خدايا چرا مردم تو را از ياد برده اند و يا حداقلش كمتر ياد تواند اگر ياد تو در دل مردم بودجز مهر و محبت چيز ديگري نبود...

خدايا وقتي مردمو به اين شكل مي بينم جز اينكه دلتنگت بشم كار ديگه اي از دستم بر نمي آيد...

شايد اندك روزهايي باشد كه صبحش براي مردم همراه با دلخوشي و شا دابي باشد ...

در حاليكه خداي خوب مهربانم نيك مي دانم كه چقدر اين طلوع و غروب ارزشمند هستند و ما به اين راحتي از كنارش مي گذريم...

خدايا اينقدر حرف دارم كه نمي دونم كدوم يكي رو بگم از كجا بگم ... گرچه باز تو خدايا نامه نانوشته را هم مي خواني و نيازي به اين همه نوشتار من نيست...

بار الها قلب ما را بعد از آن                    كز هدايت داده اي تاب و توان

سوي باطل هيچگاه مايل مساز             چون تويي يكتا خداي چاره ساز

مرحمت فرما زلطفت اي كريم               چون تويي بخشنده و هستي عظيم

بي عوض بخشنده هستي وعظيم         بر جميع بندگان هستي كريم

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

با سلام و احترام:

یه سوال از خدمتتون دارم و خواهش می کنم بادقت تمام اگر امکانش باشه به این سوال من جواب بدهید.

سوال : به نظر شما مهمترین وظیفه دستگاه های فرهنگی کدام یک از امور زیر است :

۱- ارائه خدمات فرهنگي ، هنري : گردشگري ،‌پرورشي ، تفريحي ، مشاوره اي ، انتشاراتي و مسابقات

۲- برگزاری نشستهای موضوعی جهت افزايش سطح دانش و بينش خانواده ها در مورد مسائل فرهنگی

۳-برگزاري کارگاهها و دوره هاي آموزش شهروندی برای خانواده ها

۴-  برگزاري سمينارهاي تخصصي- جشنواره ها - نمایشگاه ها و مراسمهای ويژه در ایام خاص 

۵- انجام کارهای علمی و پژوهشی

با تشکر از همه شما عزیزان - دریادوست 

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

(( نمي دانم ))  و (( ببخشيد))

حالا دقيق نمي دونم كه آيا تونستم براي اين دو واژه آنطور كه مد نظرم هست تعريف شايسته و بايسته ارائه بكنم يا خير لذا اگر نتوانسته باشم ببخشيد.

به نظر نگارنده دو واژه فوق واژه هايي هستند كه زندگي ، آرامش و انسانيت و شايد خيلي چيزهاي ديگر را براي اجتماع به ارمغان بياورند ، مدتهاي مديدي است كه در بين مردم در رابطه با اين قضيه تحقيق مي كنم ولي هر چه قدر دامنه تحقيقم بيشتر مي شود متاسفانه نتيجه اي كه عايدم مي شود نتيجه خوشايندي نيست چرا كه مردم خيلي علاقمند نبودند كه از اين واژه ها تا حد ممكن استفاده نمايند و اين چيزي بود كه سخت مرا آزرده مي كرد چرا كه اين برخلاف باورهاي انساني و ديني ماست . جاهايي در زندگي خودم در زندگي ديگران مشاهده كردم كه استفاده از اين دو واژه به معناي واقعي زندگي را براي آن شخص و يا آن گروه برگرداند و اين سخن به گزاف نيست . اين دو واژه مؤيد شعر معروفي است كه مي گه :

افتادگي آموز گر طالب فيضي هرگز نخورد آب زميني كه بلند است

كسي كه افتادگي دارد مطمئناً از دو واژه فوق زياد استفاده مي كند چقدر خوب است كه آدم جايي كه نمي داند متواضعانه اعلام كند نمي داند و يا جايي كه انسانيت حكم مي كند آدم گذشت داشته باشد و قبل از طرف مقابل از واژه " ببخشيد " استفاده نمايد . البته ذكر اين نكته هم لازم است كه بنده اعتقاد ندارم در هر شرايطي شخص از اين دو واژه استفاده كند جايي كه احتمال اين وجود دارد كه باطل بر حق چيره شود نه تنها از اين واژه ها نبايد استفاده كرد بلكه بر موضع خويش بايد پافشاري نيز داشته باشيم لذا آنچه كه مد نظر بنده در استفاده از اين واژه ها مي باشد در كارهاي روزمره اي است كه شايد براي خيلي ها استفاده از اين واژه ها سخت و در عين حال باعث افت شخصيت باشد. در حاليكه اين واژه ها ، واژه هاي بزرگي و انسانيت است و كسانيكه از اين كلمات استفاده مي كنند آدمهاي بزرگ و با شخصيتي هستند .

دانستن اينكه ما هر چيزي را نمي دانيم خودش دانايي بزرگي است و هركسي كه نداند همه چيز را نمي داند طبيعتاً آن شخص ، شخص ناداني است.

 در آموزه هاي ديني ما احترام به بزرگتر ، احترام به كوچكتر و احترام به همنوع از جايگاه و مرتبه خاصي برخوردار است نگاهي به سيره زندگي رسول اكرم(ص) داشته باشيد ايشان با خردسالان ، سالخوردگان و حتي بقيه اقشار جامعه از هر طبقه اي كه بود از برده و غير عجم گرفته تا پادشاهان و ... به چه صورتي برخورد مي كردند احترام به سالخوردگان و خردسالان در نزد ايشان منزلتي بالا داشت جايي كه او به خاطر همين حسن خلق در رفتار و كردار و پندار خود در قرآن از طرف خداوند به عنوان " اسوه حسنه " براي همه بشريت معرفي شده است .

پس باور كنيم كه همه چيز را همگان دانند و چيزهاي زيادي است كه ما نمي دانيم و باور كنيم كه با گذشت و بخشش همديگر ، آرامش و صلح و وفا را براي همديگر به ارمغان خواهيم آورد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 8:26 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

" تا بيايم بگويم خر نيستم از گوش تا دم بارم كرده اند "

 

روباهي را ديدند فرار مي كند علت آنرا پرسيدند . روباه گفت : شنيده ام خرها را براي باركشي مي گيرند . گفتند : تو كه خر نيستي چرا فرار مي كني؟ گفت : اگر مرا بگيرند تا بيايم بگويم خر نيستم از گوش تا دم بارم كرده اند.

 

" تو بهتر مي داني يا طبيب ؟ "

 

گويند جواني مادر پيرش را كه از ضعف مزاج مي ناليد نزد طبيب برد. طبيب هر چه تفحص كرد مرضي در پير زن نيافت پس رو كرد به پسر پيرزن و به شوخي گفت : فكر مي كنم مادرت شوهر مي خواهد. جوان گفت : آقاي دكتر اين شوخي به مادر من كه عمرش نزديك هشتاد سال و يك پايش لب گور است برازنده نيست. در اين موقع پيرزن برآشفت و به پسرش گفت : اين چه حرفي است كه مي زني ننه جان " تو بهتر مي داني يا طبيب ؟ "

 

" تو مي داني مي خواهي من ندانم "

 

گويند رندي از كوچه اي مي گذشت در بين راه كودكي را ديد كه دو عدد سكه طلا در دست دارد و با آنها بازي مي كند . آن مرد با ديدن اين صحنه ديگ طمعش به جوش آمده نزد كودك رفت و گفت : بچه جون يكي از اينها را به من بده تا من ده سكه به جايش به تو بدهم. كودك كه بسيار زيرك بود گفت : اگر قدري صداي خر درآوري يكي از اينها را به تو مي دهم. مرد به اين سو و آن سوي كوچه نظر كرد و چون كسي را نديد شروع كرد به عرعر كردن ، آنگاه به كودك گفت : حالا يكي از آنها را به من بده تا من ده سكه به تو بدهم . كودك گفت : عجيب است تو با اين خريت ارزش اينها را مي داني ولي من نمي دانم ؟

 

" عسل و خربزه باهم نمي سازند"

 

گويند شخصي عسل و خربزه را با هم خورد و به دل درد سختي دچار شد . به او گفتند : مگر نمي دانستي كه عسل و خربزه باهم نمي سازند؟ آن شخص گفت : فعلاً كه باهم ساخته اند تا پدر مرا درآورند.

 

بازدید کنندگان محترم لطفاً دریافت خود را حداقل از یکی از داستانهای فوق در دو سطر بیان نمائید.

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

گفتم به كام وصلت خواهم رسيد روزي                  گفتا كه نيك بنگر شايد رسيده باشي

گاهي وقتها رسيدن به چيزهايي كه در نظر آدم ايده آل هست خيلي سخته اونقدري سخته كه شايد آدم پشيمون ميشه از اينكه دنبال همچين چيزي هست. يه مثال هايي در بين عامه هست مي گن :"شخص درستكار رفيق نداره و تنهاست" يا " كار درست خريدار نداره" نمي دونم كه چقدر به اين حرفا اعتقاد دارم ولي گاهي اوقات به نظرم مي رسه كه بي اختيار مجبور مي شم به سمت و سوي اين حرفا كشيده  شوم ، آقاي پروفسور حسابي حرف قشنگي زدنده اند روحشون شاد باشه، گفته : "ما در كشور جهان سومي زندگي مي كنيم كه اگر براي آباداني كشور خود تلاش كنيم خانه خود را ويران ساخته ايم و اگر براي آباداني خانه خود تلاش كنيم در خرابي ميهن خود شريك شده ايم" سخن بسيار گرانبهايي است ولي آدم مي مونه كدوم يكي رو عمل كنه ، سالهاست كه در يكي از نهادهاي كشور كار مي كنم نهادي كه بي نهايت در آن به كار آدما ارزشي قائل نيستند افرادي يه شبه ره صد ساله را طي مي كنند و بسيار افرادي كه تا حالا هر چقدر هم كه تلاش كنند به هدفشون نمي تونند برسن يعني نمي گذارند كه برسند كار خوب خريدار نداره براي همينه كه بعضي وقتها ياد اون ضرب المثلها مي افتم و بي اختيار از اين كه براي اين نهاد كار  مي كنم پشيمان مي شوم.

خدايا چنان كن سرانجام كار   که تو خشنود باشی و ما رستگار

به كدامين سو مي رويم...؟

چه خوبه كه ما آدما بتونيم يه لحظه به عواقب كارهايي كه انجام مي دهيم بينديشيم ، خيلي از كسانيكه بي پروا دست به انجام هر كاري مي زنند ،آيا آنها در اين رابطه فكر مي كنند ؟ پر واضح است كه فكر نمي كنند قدري شفاف تر حرف بزنيم جاي شك وجود دارد كه اين آدما از انجام كارهاي خود حتي هدفي را دنبال كنند اينگونه افراد حتي يك قدم جلوي خودشان را هم نمي بينند آيا جايگاه انسان كه اشرف مخلوقات هست اينه؟چقدر ورطه صعود و سقوط نزديك است ، يك طرف احسن الخالقين و يك طرف اسفل السافلين ، دوست دارم روزي فرا رسد و آن روز را بتونم ببينم كه ما انسانها قدر جايگاه و ارزش خود را دريابيم و نقاب از چهره برداريم و خود خودمون باشيم ، دوست دارم به سويي بروم كه خودم را بيشتر بشناسم چرا كه خود شناسي مقدمه خدا شناسي مي باشد "من عرف نفسه فقد عرف ربه" پس چه بهتر كه ، به سمت و سويي برويم كه شناخت از خود و خدا را به دست آوريم. 

چقدر خدا را دوست داريم؟

گاهي وقتها از خودم مي پرسم چرا آنطور كه شايسته و بايسته عظمت خداوند بزرگ هست او را ستايش نمي كنيم ؟ شايد براي همه اتفاق افتاده باشه وقتي يه آدم ثروتمند يا يه آدم مهربون چيزي به آدم مي بخشه يا اينكه لطفي مي كنه چقدر خوشحال مي شويم و از همه مهمتر هميشه خوبي آن آدم تو ذهنمون مي مونه و هر وقت ببينيمش احترام بهش مي گذاريم و وقتي هم كه نيست پيش همه از خوبي او صحبت مي كنيم طوريكه خودمونو مديون آن شخص مي دونيم . ولي به اين فكر كرديم كه خدا چه چيزهايي به ما بخشيده ،‌چقدر هوامونو داشته ، ولي يك لحظه خيلي مسلمان بوديم يه خدايا شكرت مي گيم و بعدش فراموش مي شه يا اينكه حتي اونم نمي گيم و با تكبر مي گوئيم نتيجه زحماتمون بوده ،

 نمي دونم اين قضيه را چه جوري بيان كنم ولي اينقدري مي دونم كه لطف و خوبيهاي خداوند برامون عادي شده و به قدري عادي شده كه ديگه اونا رو نه مي بينيم و نه احساس مي كنيم يا شايد هم فكر مي كنيم اينا وظيفه خداست . گاهي هم حالا به صلاحمون هست يا اينكه حكمت و يا هر اسم ديگه اي براش بزاريم يه چيزي را از دست مي ديم و يا اينكه دير به دست مي آوريم چه ناسپاسي ها كه نمي كنيم . گاهي وقتها پيش خودم مي گم خدا چقدر مظلومه ... اين همه مي بخشه ولي چي گيرش مي ياد... ؟!

خدايا چقدر بزرگ و مهربوني اينقدر مهربوني كه ما بخاطر همين مهربون بودنت بعضي وقتا كارهايي انجام مي ديم و بعدش مي گيم خدا بزرگ مي بخشه ، قربون بزرگي و جلال و رحمانيتت برم خدايا ، بار الها گرچه نيك مي دانم آنطور كه شايسته هستي ستايشت نمي كنم ولي باز تو بخشاينده اي ، خدايا حقيرم ، ناچيزم ، بي مقدارم ، اينقدر كوچيكم كه عظمتت را نمي فهمم ، خدايا ، جاهلم ، نادانم ، چشمانم را دنيا پر كرده لذا بخشش و كرامتت را نمي بينم و درك نمي كنم ، بار الها از همه قصورات و تقصيرات ما درگذر و ما را قرين لطف و رحمت خود قرار بده ...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

هميشه فكر مي كنم و مي گم آيا من هم عاقبت به خير مي شم ، آيا در آخرت جزو آندسته از آدمايي خواهم بود كه كارنامه اعمالشون به دست راستشون داده مي شه ... آيا خداوند مهربونو مي تونم در عاليترين درجه در آخرت ببينم ، آيا پيش پيامبر عزيزمون مي تونم سرمو بالا بگيرم و تو چشاش نگاه كنم و... ، آيا مي تونم وارد بهشت بشم يا اينكه ... تصورش هم برام سخته... فكر مي كنم مي گم خدا مهربون ،‌ خدا عزيز ، خدا رحيم و ... ما را مي بخشه و روسفيدمون مي كنه . ولي مي دونم اين چيزي نيست كه بشه آسون به دستش آورد . خدا خودش گفته يك كار خير انجام بدين گناهانتونو عين برگهاي پائيزي مي ريزم ولي نمي دونم چقدر گناه كردم كه حساب كنم بخشيده مي شم يا نه ... البته اينطور نيست كه هر دم اينقدر گناه كرده باشم كه نتونم حسابش كنم ولي آن چيزي كه ته دلم هست اينه كه مي ترسم هر نگاهم هر فكرم هر عملم و هر حرفي كه تا حالا زدم يا مي زنم نكنه گناه باشه يا اينكه فكر مي كنم نكنه كاري انجام دادم يا انجام مي دم ، گناه و خودم نمي فهم ... خداجون ، بارالها ... بنده ضعيفم ، بنده گناهكارم مثل پر كاهم كه با وجود اندك تلاطمي قدرت پايداري در برابر حوادث سخت را ندارم خدايا خودت نگهدارم باش ، خودت بهم رحم كن و از سر تقصيرات اين بنده حقيرت درگذر ، خدايا مي دونم گناهكارم ولي به بزرگي و جلال و جمالت و رحمانيتت از من درگذر چرا كه اندوخته اي ندارم ،‌ بي پناهم و پناهگاهم باش .

در گذر از جيب كه خواهنده ايم                    چاره ما كن كه پناهنده ايم

خداي مهربونم از دار دنيا مطمئناً چيز به درد بخوري با خودم نخواهم آورد لذا از من درگذر ... درگذر...  خداي مهربونم كمكم كن را ه درست  را برم و كارهاي خير بيشتري انجام بدم .حدايا كمكم كن چشم ، زبان ، دست ، پايم و... به سمت گناه نرن . خدايا عاقبت به خيرم كن ...
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

روزي دو موش به اتفاق قالب پنيري دزديدند اما در موقع تقسيم بينشان نزاعي در گرفت و پس از بگو مگوي بسيار قرار گذاشتند قالب پنير را نزد گربه عابدي كه مدتها بود گرفتن موش را توبه كرده بود ببرند تا او آن را برايشان تقسيم كند.

خلاصه موشها نزد گربه رفته و داستان قالب پنير را برايش نقل كردند و از او خواستند تا آنرا بينشان بطور مساوي تقسيم كند.

گربه گفت : من اين قالب پنير را طوري بين شما تقسيم مي كنم كه هر دوي شما راضي بشويد. گربه كاردي آورد و قالب پنير را طوري بريد كه يك قسمت آن از قسمت ديگر كمي بيشتر شد ، آنگاه دو قسمت را در دو كفه ترازو  گذاشت و ديد يك كفه سنگين تر است سپس از قسمتي كه سنگين تر بود يك تكه بريد و خورد بطوري كه اين بار قسمت ديگر سنگين تر شد ، گربه باز با كارد تكه اي از قسمت سنگين تر برداشت و خورد و اين بار هم طوري برداشت كه قسمت اول بيشتر شد ، گربه باز با كارد تكه اي از قسمت سنگين تر بريد و خورد و اين بار هم قسمت دوم بيشتر شد .

خلاصه گربه اين عمل را با مهارت آنقدر تكرار كرد كه جز قطعه كوچكي چيزي نماند. آنگاه با كمال متانت آن تكه كوچك را نيز برداشت وخورد و گفت :

« اين هم سهم قاضي » .

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

گاهي وقتها آدم دلش براي خودش تنگ ميشه ، نمي دونم اين اتفاق براي شما پيش اومده يا نه ؟ ولي هر چي كه هست به نظرم اين اتفاق خوبيه و لازم كه گاهي ما به خودمون هم فكر كنيم . ببينيم كه كي هستيم ، كجا هستيم، چه كار كرديم و... ؟

از اين جهت مي گم اين اتفاق يك رويداد خوبيه كه خيلي از آدم هايي كه به دنيا مي آيند و از دنيا مي روند بدون اينكه بفهمند چه كسي هستند و چه كرده اند ، آمده اند و رفته اند ، خيلي ها هم هستند كه هنوز هم دارند زندگي مي كنند و نمي توانند پاسخگوي سولات فوق باشند و مي مانند ...

داستان فضيل عياض را شايد خونده باشيد ... فردي كه در طول عمرش فقط راهزني و غارت مي كرد ولي يك شب كه در كمين راهزني بود با شنيدن آيه اي از قرآن كه از سوي يكي از افراد كاروان تلاوت مي شد يكدفعه حالش دگرگون شد و تازه به اين فكر افتاد كه كي هست و چه كارها كه نكرده و حالا چه بايد بكنه ... اين شد كه عياض توبه كرد و تبديل به يكي از عارفان مشهور و محبوب ... شد و در تاريخ و دلها ماندگار شد . دگرگوني احوالات آدم اينچنين است به يك لحظه بيداري و به يك لحظه غفلت ...

پس يه موقع اگر دلمون براي خودمون تنگ شد نه تنها نگران نشويم بلكه بايد خوشحال شويم و از اين فرصت به دست آمده استفاده كنيم و ببينيم كجا هستيم؟ و ... ؟

كاش دلمون براي خودمون يه بار ديگه تنگ بشه تا يه ذره به خودمون هم فكر كنيم ... آن وقت شايد ...
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

خداي من :

                 كوله بارم گرچه از توشه راه تهي است ، انباشته از توكل كه هست ! اگر چه از پنجه هاي وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است . اگر چه دستم از آنچه كرده است مي لرزد و اگر چه موريانه هاي بيم ، استواري پاهايم را سست كرده است ، دلم اميدوار رحمت توست و خاطرم جمع لطف تو ، اگر چه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزديك مي كند ، آفتاب اطمينان به تو هنوز در آسمان وجودم مي درخشد . اگر خواب سرد زمستاني گناه ، دلم را به انجماد كشيده است ،‌نسيم بهاري اعتماد به تو در آوندهاي دلم هيجان تازه آفريده است . اگر دانه وجودم در زير خاكهاي غفلت و نسيان ، در اشتياق ديدار خورشيد ، شكفتن را از ياد برده است ، عرفان كرامت و بخششت هر لحظه بر ديواره تن خسته ام آونگ مي شود . اگر معصيت من ، ميان من و تو حجاب مي شود ، اعتقاد به كرم تو پرده مي دراند و ديوار مي شكند در زير بار سنگين گناه ، دلخوشيم به دستهاي مهربان توست.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 7:55 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

مرواريد :

        اشك آسمان بودم . بر گونه دريا نشستم . تو آغوش گشودي و مرا  در خود گرفتي و سپيدي تو در بيرنگي جان من نشست . اينك تو گره گشاي آغوش خود شده يي و مرا  مرواريد سينه هاي سنگ سان انسان ها كرده اي...

صدف :

        صدفي تهي بودم . با شوق تو آغوش گشودم . تو در من جاري شدي و چون قلب من تپيدن گرفتي . من تو را به سپيدي سپيده پروردم و طعمه غواصان حريص كردم. اينك كه از كنارم رفته اي به سوي من آي و تقليدگر انسان ها مباش . بگذار تنها انسانها از زندانهاي عشق گريزان باشند و چون اشك هاي بي صدف ، تن آساي ساحل گونه ها گردند .

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

امسال اولين نوروزي بود كه دريا  رو نديدم ، هر سال نوروز مي رفتم كنار دريا و غروب زيبايش را  از نزديك مي ديدم امسال به هر دليل ممكن اين امر ميسر نشد و قسمت نشد آرامش دريا را  امسال  با خودم بيارم خيلي دلم براش تنگ شده ، خيلي ... براي همين هم يه حس عجيبي دارم حس دلتنگي از نديدن دريا و غروبش ، شايد ندونيد غروب دريا چه حسي به آدم مي ده ، براي من يكي از زيباترين لحظه هاست ، لحظه اي كه مي تونم عشق به خدا رو حس كنم و ديدن غروب دريا همان بهانه اي است براي ديدن خدا ، دريا خيلي مهربون و آغوشش براي همه باز ، با موسيقي دلنشين خودش حس آرامش را به همه هديه مي كنه ، جايي كه اگر گوشه اي از دلت رو سياهي گرفته باشه با امواجش همه را پاك مي كنه و يه دل دريايي بهت هديه مي ده و اگر زمزمه اي غير از عشق به خدا در لب داشته باشي با آهنگ دلنشين « عشق خدا » اونو عوض مي كنه و زمزمه عشق به خدا رو برات ارزوني مي كنه ، چه دلتنگم براي دريا ،‌ دلتنگ آهنگ دلنشينش ، دلتنگ غروب زيبايش ...  دريا ،‌ دريا

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 9:18 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

از رنج كشيدن ، آدمي حُر گردد

                                               قطره چو كشد حبس صدف ، دُر گردد

 

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط دريادوست| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط دريادوست| |

قالب جدید وبلاگ قالب بلاگفا