تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
غروب دريا
وبلاگ شخصي الف . دريادوست



پروانه

درسي از پروانه

 يك سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد . شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ ايجاد شده در پيله نگاه كرد.

سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد . آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد ، پروانه براحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود . آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز ، گسترده و محكم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند .

هيچ اتفاقي نيفتاد ! در واقع پروانه بقيه عمرش را به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز كند. چيزي كه آن شخص با همه مهربانيش نمي دانست اين بود كه محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن ، راهي بود كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند . گاهي اوقات تلاش تنها چيزي است كه در زندگي نياز داريم . اگر خدا اجازه مي داد كه بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم فلج مي شديم به اندازه كافي قوي نبوديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم .

من قدرت خواستم و خدا مشكلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم . من دانايي خواستم و خدا به من مسائلي داد تا حل كنم. من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفكر و قوت ماهيچه داد تا كار كنم . من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند . من محبت خواستم و خدا به من فرصت هايي براي محبت داد .

" من به هرچه كه خواستم نرسيدم ... اما به هرچه كه نياز داشتم دست يافتم "

بدون ترس زندگي كن ، با همه مشكلات مبارزه كن و بدان كه مي تواني به تمام آنها غلبه كني.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط دريادوست |


شهر فرشته ها
 

شهر فرشته ها

 مي خوام از باغ بزرگ آسمون

سبدي پر از ستاره بچينم

واسه اينكه تن تو زخمي نشه

رختي از مخمل ابرها بدوزم

بيا چشم بسته به اون دنيا بريم

بيا از پله ابرها بالا بريم

يه روز از جاده شيري بي افق

بيا تا شهر فرشته ها بريم 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط دريادوست |


یار مهربان

   

يادمه وقتي بچه دبستوني بوديم در كتاب فارسيمون شعري بود به اسم " كتاب خوب " كتابي كه هم " يار مهربان " بود هم " دانا و خوش بيان" هم " پند دهنده " و " هنرمند" و " باسود و بي زيان" و ... كه بهمون مي گفت ازش غافل نشيم آن زمان بخاطر شور و اشتياق بچگي و علاقه به درس فكر مي كرديم كه بله به توصيه اين درس گوش مي دهيم و هيچ وقت از كتاب غافل نخواهيم شد. لذا با توجه به اين اشتياق و بعضاً هم برخي ها بخاطر شايد تنبيه معلم هيچ وقت احساس نمي كردند كه از كتاب دور شوند. لذا اون بچه ها بزرگ و بزرگ تر كه مي شدند يواش يواش از اين دوست فاصله مي گرفتند درست مثل دلهاي آدماي آن زمانها كه ايل و تبار همه باهم رفت و آمد داشتند ولي حالا چي ؟ محدود شده به چند تا فاميل خيلي نزديك كه حالا بماند اين هم قصه و ماجرايي دارد و از اصل قضيه كه كتاب هستش دور نشويم ....

چرا و به چه علت آدما از كتاب خوندن گريزانند معمايي است كه يافتن دلايل اصليش به اين سادگي ها نيست عقل ميگه هر چقدر بچه ها سنشان بالاتر بره قدر چيزهاي ارزشمند را بيشتر بايد بدونند ولي در اين زمينه برعكس شده ... چرا و چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه بگيم كتاب گرونه كه خيلي گرون نيست با اين حال كه گرون نيست ولي باز ...........................................

من به اين چراها فكر مي كنم .................................چرا كتاب بين ما مهجور افتاده و خونده نميشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خواهش مي كنم شما هم فكر كنيد......اگر فكر هم مي كنيد بيشتر فكر كنيد..........................


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط دريادوست |