تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
غروب دريا
وبلاگ شخصي الف . دريادوست



سهم قاضی

روزي دو موش به اتفاق قالب پنيري دزديدند اما در موقع تقسيم بينشان نزاعي در گرفت و پس از بگو مگوي بسيار قرار گذاشتند قالب پنير را نزد گربه عابدي كه مدتها بود گرفتن موش را توبه كرده بود ببرند تا او آن را برايشان تقسيم كند.

خلاصه موشها نزد گربه رفته و داستان قالب پنير را برايش نقل كردند و از او خواستند تا آنرا بينشان بطور مساوي تقسيم كند.

گربه گفت : من اين قالب پنير را طوري بين شما تقسيم مي كنم كه هر دوي شما راضي بشويد. گربه كاردي آورد و قالب پنير را طوري بريد كه يك قسمت آن از قسمت ديگر كمي بيشتر شد ، آنگاه دو قسمت را در دو كفه ترازو  گذاشت و ديد يك كفه سنگين تر است سپس از قسمتي كه سنگين تر بود يك تكه بريد و خورد بطوري كه اين بار قسمت ديگر سنگين تر شد ، گربه باز با كارد تكه اي از قسمت سنگين تر برداشت و خورد و اين بار هم طوري برداشت كه قسمت اول بيشتر شد ، گربه باز با كارد تكه اي از قسمت سنگين تر بريد و خورد و اين بار هم قسمت دوم بيشتر شد .

خلاصه گربه اين عمل را با مهارت آنقدر تكرار كرد كه جز قطعه كوچكي چيزي نماند. آنگاه با كمال متانت آن تكه كوچك را نيز برداشت وخورد و گفت :

« اين هم سهم قاضي » .


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط دريادوست |


کی هستیم و کجا هستیم؟

گاهي وقتها آدم دلش براي خودش تنگ ميشه ، نمي دونم اين اتفاق براي شما پيش اومده يا نه ؟ ولي هر چي كه هست به نظرم اين اتفاق خوبيه و لازم كه گاهي ما به خودمون هم فكر كنيم . ببينيم كه كي هستيم ، كجا هستيم، چه كار كرديم و... ؟

از اين جهت مي گم اين اتفاق يك رويداد خوبيه كه خيلي از آدم هايي كه به دنيا مي آيند و از دنيا مي روند بدون اينكه بفهمند چه كسي هستند و چه كرده اند ، آمده اند و رفته اند ، خيلي ها هم هستند كه هنوز هم دارند زندگي مي كنند و نمي توانند پاسخگوي سولات فوق باشند و مي مانند ...

داستان فضيل عياض را شايد خونده باشيد ... فردي كه در طول عمرش فقط راهزني و غارت مي كرد ولي يك شب كه در كمين راهزني بود با شنيدن آيه اي از قرآن كه از سوي يكي از افراد كاروان تلاوت مي شد يكدفعه حالش دگرگون شد و تازه به اين فكر افتاد كه كي هست و چه كارها كه نكرده و حالا چه بايد بكنه ... اين شد كه عياض توبه كرد و تبديل به يكي از عارفان مشهور و محبوب ... شد و در تاريخ و دلها ماندگار شد . دگرگوني احوالات آدم اينچنين است به يك لحظه بيداري و به يك لحظه غفلت ...

پس يه موقع اگر دلمون براي خودمون تنگ شد نه تنها نگران نشويم بلكه بايد خوشحال شويم و از اين فرصت به دست آمده استفاده كنيم و ببينيم كجا هستيم؟ و ... ؟

كاش دلمون براي خودمون يه بار ديگه تنگ بشه تا يه ذره به خودمون هم فكر كنيم ... آن وقت شايد ...

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط دريادوست |