انتظار
انتظار
من که پروانه بودم و بال و پرم سوخت
او پرنده بود و در آسمان پرواز می کرد
حالا که انتظار می کشی انتظار بی فایده است
آن دم رسد پروانه که دیگر گل پژمرده است
پروانه بی گل افتاده است
آب هم دیگر دوای درد گل نیست
پر پروانه بر گرد شمع سوخت
بی بال پر چه کند پروانه ؟ که دیگر زمین گیر است
دل اگر سوخت دیگر آب و آینه چه سود
عمر عزیز است که دیگر رفته چو دود
شب تیره از راه رسید و روز نمی شود
ابر سیاه آمده است و آفتاب هم نمی تابد
دل خسته و غمگین من از تب و تاب نمی افتد
وقتیکه غم از درون سینه ام نمی افتد
اندک امیدی بود برای شادی دل
که آن هم دیگر رفته است
توضیح : این شعر را چند روز قبل تر از فوت پدرم گفته بودم آن وقت خیلی حالیم نبود که چرا همچین حسی بهم دست داده و دارم به این صورت شعر می گم . ولی حالا فهمیدم.
پدر عزیزم این شعر را تقدیم به شما می کنم . امیدوارم بهشت برین جایت باشد.
